درد بی دردی!

از چند روز پیش که احساس سرماخوردگی بهم دست داد شروع کردم جفت جفت cold stop خوردن تا دیروز که دیگه خوب بودم و فقط یه ذره صدام گرفته بودم!کلی به خودم مغرور شدم و به همه گفتم عجب بدن مقاومی دارم من!دیدین چه زود جلوشو گرفتم؟!خلاصه از این حرف ما 12 ساعت نگذشت که ما کلا از پا افتادیم!از سر درد و بدن درد بگیر تا صرفه و گلو درد!خلاصه عجیب خودمان را چشم زدیم!

از صبح متاسفانه از روی دنده ی چپ بلند شدم به اشاره ای اشکام جاری میشه و کلا همه چی این دنیا زشت شده مخصوصا که جمعه هم بود و منم از جمعه ها بیزار.حالا کار نداشتم که چقدر حالم بد بود ولی به نظرم فاجعه است که ادم روز جمعه بشینه تو خونش و ناهار بخوره و متاسفانه این فاجعه رخ داد!

میخوای بریم رو حیاط راه بریم؟نه

میخوای بریم تیر اندازی کنیم؟نه

میخوای بریم خونه ی مامانت اینا؟نه

میخوای vampire diaries ببینیم؟نه

میخوای بخوابیم؟نه

اینها همه تلاشی بود که اقای شوهر منو نرم کنه و ما نرم نشدیم!

خدا صبرش دهد!

/ 5 نظر / 15 بازدید
ریحانه

من هروقت احساس سرماخوردگی کردم و سریع خواستم جلوشو بگیرم و قرص خوردم ، بدتر از دفعه های قبل مبتلا شدم! به قول فرهاد که می گه : نفسم در نمی‌آد، جمعه‌ها سر نمی‌آد! کاش می‌بستم چشامو، این ازم بر نمی‌آد!

nasim

lol bichare shoharr

فرمولساز

با همسري به اين بانمكي كه خودش قمپز در ميكنه و خودش خودشو چشم ميزنه و اونقدر متنوعه كه يكروز از ديوار راست بالا ميره و يكروز زانوي غم به بغل ميگيره كسي حوصله اش سر نميره!

بی احساس

خدا شفات بده به اقای شوهرم صبر جزیل!

بهار

گل بهار عزیز وبلاگ سبزت دلنشین و آرام است ... مثل برکه ای در یک جنگل دور .. برایم جالب است پنج پست در سال 89 و پنج پست در سال 90 ... نقاشی ات خیلی نوستالژیک است و زیبا ... سالگرد ازدواجت مبارک خانم امید که خوش بگذرد ... متاسفم که جمعه را به بیماری گذراندی ... ولی با روحیه ای که شما داری حتما درد بی دردی خواهد بود و می گذرد ...