امروز که داشتم به زور با خودم کلنجار میرفتم تا خواب برم یک ندایی از اسمان اومد که دیگه وقت اپ کردنه منم سریع بلند شدم و الان در خدمت شمام!ما که هرچی گشتیم میرزا خان پیدا نکردیم این بود که خودمون دست به کار شدیم.البته دوست عزیزی از اون سر دنیا داوطلب شد ولی خب یکذره مشکل مسافت داشتیم این بود که مفید واقع نشد

××××××××

چند تا کار هست که وقتی انجامشون میدم کلی احساس رضایت و خرسندی بهم دست میده...

یکی وقتی نمازم رو سر وقت میخونم

یکی وقتی هر روز صبح قرصای ویتامین و اهنم و میخورم

یکی هم وقتی گاز تمیز میکنم

الان احساس رضایت و خرسندی نمیکنم!!

××××××××

موبایلم اپدیت کردم که خیر سرش سرعتش زیاد بشه ولی نمیدونم چرا از روز اول هم بدتر شده.کلی اعصاب ما رو بهم ریخته.حالا من چه جوری میتونم با این سرعت افتضاح هی فروت نینجا بازی کنم؟

×××××××××

من قبلا وقتی میخواستم وارد مغازه بشم هیچ وقت به برچسب(بکشید)یا (فشار دهید)روی در توجهی نمیکردم.و از شانس بدم هم همیشه برعکسش رو انجام میدادم و کلی با در کشتی میگرفتم و وقتی با نگاه خشن مغازه دار  و  تعجب مشتری ها  روبرو میشدم تازه به خودم میومدم و درو درست باز میکردم.ولی چند وقته که دارم سعی میکنم مثل یک انسان بالغ وباسواد عمل میکنم و اینقدر خنگ بازی در نیارم!خلاصه چند روز پیش که میخواستم برم توی یک مغازه کلی روی برچسب زوم کردم و درست در و باز کردم بدون اینکه کل ادمای مغازه برگردن و منو چپ چپ نگاه کنن!!!و اینگونه بود که کلی مشعوف و خوشحال شدم ولی همین که خواستم برم تو پام به پادری مغازه گیر کرد و تقریبا وسط مغازه پهن شدم و این جوری بود که دوباره توجه همه رو جلب کردم...به این نتیجه رسیدم که اگه با همون در کلنجار برم خطرش کمتره!به ما نیومده اهسته و بی سر وصدا وارد بشیم!

××××××××××

این خواندن جواب کامنتهام تو وبلاگها عجب کار جالب و بیخودیه!

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلات فندقی

از میوه فروشی نزدیک خانه ، طالبی و هندوانه و خیار گرفت . بدون احساس خستگی یک نفس تا خانه رفت . پیرمرد و دختر عابر را دید که از رو به رو می آمدند . چند قدمی در ، با خودش قرار گذاشت سعی کند بدون زمین گذاشتن میوه ها در را باز کند ، قبل از اینکه دختر عابر به در رسیده باشد ، مخصوصآ که کلید توی جیب بغل ساک بود . پیرمرد ، جلوتر از دختر ، عصا می زد و می آمد . فکر کرد اگر او را انتخاب کند مسلمآ بازی را برده است . بازی هایی را که از قبل می دانست برنده است ، دوست نداشت . نایلون میوه ها را به دستی داد که هندوانه ی درشت را گرفته بود ، با دست دیگر کیف را جلو کشید ، سعی کرد زیپ را باز کند . نگاه کرد به دختر که هشت یا نه قدم با در فاصله داشت . دسته کلید دو تایی را بیرون آورد . خواست سریع در را باز کند که هندوانه از دستش افتاد و دو تکه شد . دختر پنج قدمی در بود . شکست در این بازی کوچک باعث نشد لبخند نزند . نایلون میوه ها و ساک را زمین گذاشت ، در را با تأنی هرچه تمام تر باز کرد ، دو پاره هندوانه را برد روی راه پله گذاشت و برگشت ساک و نایلون ها را بردارد ... [گل]

خاطرات روزانه ی یک بچه ترسو

یک روز مردی آمد و پرسید : تو نقاشی ؟ پرسیدم : چه ؟ گفت : برایم نگاره ی محبوبی را بکش ... شگفت ، زیبا ، مغرور ، سنگ دل ... نقشی بی نقص میخواهم ... پرسیدم : چرا ؟ در جوابم گفت : میخواهم آنرا مچاله کنم و بسوزانم ... دلم تنگ است ...

مهتاب

[خنده]سلااااام.... کلی خندیدم[خنده] دقیقا منم وقتی می خوام برم تو یه مغازه با همین مشکل مواجهم....آخه میدونی چیه باید حواسمون جمع باشه که از دور که میایم سعی کنیم رو درو بخونیم...من چند بار امتحان کردم وقتی نزدیک میشیم خیلی سخته رو در رو خوندن[خنده] ولی خیلی باهات موافقما انگار من هر جا میرم یه جوری باید نظر همه رو جلب کنم.....یه خاطره هم دارم که انگار زیادی طولانی می شه ...[نیشخند][نیشخند]برا همین می گذرم ازش..... اون چیزایی هم که گفتی وقتی انجامشون میدی احساس رضایت می کنی...من دقیقا با اولی و سومی احساس رضایت کامل می کنم[نیشخند] ببخشید زیاد نوشتم... موفق باشی عزیزم[ماچ]

سپیده

عززیم تو چه پشنکاری داری هنوز میای وبلاگی که خودمم یادم می ره دارمش........ وبلاگت رو خوندم رفتم تو فاز وبلاگ نویسی اون موقع!!! چقدر کیف می داد دوست خوب ب ب ب ب ب ب ب ب

امير

وبلاگ جالبي داريد [گل][گل]

امير

وبلاگ جالبي داريد [گل][گل]