درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • گل بهار
صفحات اختصاصی
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
کدهای اضافی کاربر


گل بهار
 
نویسنده: گل بهار - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

امروز که داشتم به زور با خودم کلنجار میرفتم تا خواب برم یک ندایی از اسمان اومد که دیگه وقت اپ کردنه منم سریع بلند شدم و الان در خدمت شمام!ما که هرچی گشتیم میرزا خان پیدا نکردیم این بود که خودمون دست به کار شدیم.البته دوست عزیزی از اون سر دنیا داوطلب شد ولی خب یکذره مشکل مسافت داشتیم این بود که مفید واقع نشد

××××××××

چند تا کار هست که وقتی انجامشون میدم کلی احساس رضایت و خرسندی بهم دست میده...

یکی وقتی نمازم رو سر وقت میخونم

یکی وقتی هر روز صبح قرصای ویتامین و اهنم و میخورم

یکی هم وقتی گاز تمیز میکنم

الان احساس رضایت و خرسندی نمیکنم!!

××××××××

موبایلم اپدیت کردم که خیر سرش سرعتش زیاد بشه ولی نمیدونم چرا از روز اول هم بدتر شده.کلی اعصاب ما رو بهم ریخته.حالا من چه جوری میتونم با این سرعت افتضاح هی فروت نینجا بازی کنم؟

×××××××××

من قبلا وقتی میخواستم وارد مغازه بشم هیچ وقت به برچسب(بکشید)یا (فشار دهید)روی در توجهی نمیکردم.و از شانس بدم هم همیشه برعکسش رو انجام میدادم و کلی با در کشتی میگرفتم و وقتی با نگاه خشن مغازه دار  و  تعجب مشتری ها  روبرو میشدم تازه به خودم میومدم و درو درست باز میکردم.ولی چند وقته که دارم سعی میکنم مثل یک انسان بالغ وباسواد عمل میکنم و اینقدر خنگ بازی در نیارم!خلاصه چند روز پیش که میخواستم برم توی یک مغازه کلی روی برچسب زوم کردم و درست در و باز کردم بدون اینکه کل ادمای مغازه برگردن و منو چپ چپ نگاه کنن!!!و اینگونه بود که کلی مشعوف و خوشحال شدم ولی همین که خواستم برم تو پام به پادری مغازه گیر کرد و تقریبا وسط مغازه پهن شدم و این جوری بود که دوباره توجه همه رو جلب کردم...به این نتیجه رسیدم که اگه با همون در کلنجار برم خطرش کمتره!به ما نیومده اهسته و بی سر وصدا وارد بشیم!

××××××××××

این خواندن جواب کامنتهام تو وبلاگها عجب کار جالب و بیخودیه!

نظرات ()



پر حرفی و تنبلی!
نویسنده: گل بهار - ۱۳٩٠/٩/٢۸

حرف برای گفتن بسیار است

 ولی دلمان یک میرزا بنویس می خواهد!

نظرات ()



بزرگ شو!
نویسنده: گل بهار - ۱۳٩٠/٩/٢٠

از قدیم می شنیدم که مشکلات ادم با خود ادم بزرگ میشن.مشکل من اینجاست که مشکلاتم بزرگ شدن ولی خودم هنوز رشد چندانی نکردم!

همیشه فکر میکردم ادم وقتی وارد دهه ی دوم زندگیش میشه تقریبا میشه گفت بزرگ شده ولی با اینکه خودم چند سالی رو دارم تو این دهه میگذرونم هنوز حتی ادم هم نشدم چه برسه به بزرگش!

البته خودم عجله ای ندارم ها ولی وقتی میبینم توقع ادمهای دور ورم داره زیاد میشه میترسم.

××××××××

پ ن.دلم یه عالمه وبلاگ آپدیت میخواد!!و یه شیشه زیتون از نوع خوشمزه!

پ ن.پریروز و دیروز به لطف مریضی به جز خوابیدن و لم دادن روی کاناپه هنر دیگه ای نکردم .حالا که سریع به این روش زندگی عادت کردیم از امروز باید چه کنیم؟!

نظرات ()



درد بی دردی!
نویسنده: گل بهار - ۱۳٩٠/٩/۱۸

از چند روز پیش که احساس سرماخوردگی بهم دست داد شروع کردم جفت جفت cold stop خوردن تا دیروز که دیگه خوب بودم و فقط یه ذره صدام گرفته بودم!کلی به خودم مغرور شدم و به همه گفتم عجب بدن مقاومی دارم من!دیدین چه زود جلوشو گرفتم؟!خلاصه از این حرف ما 12 ساعت نگذشت که ما کلا از پا افتادیم!از سر درد و بدن درد بگیر تا صرفه و گلو درد!خلاصه عجیب خودمان را چشم زدیم!

از صبح متاسفانه از روی دنده ی چپ بلند شدم به اشاره ای اشکام جاری میشه و کلا همه چی این دنیا زشت شده مخصوصا که جمعه هم بود و منم از جمعه ها بیزار.حالا کار نداشتم که چقدر حالم بد بود ولی به نظرم فاجعه است که ادم روز جمعه بشینه تو خونش و ناهار بخوره و متاسفانه این فاجعه رخ داد!

میخوای بریم رو حیاط راه بریم؟نه

میخوای بریم تیر اندازی کنیم؟نه

میخوای بریم خونه ی مامانت اینا؟نه

میخوای vampire diaries ببینیم؟نه

میخوای بخوابیم؟نه

اینها همه تلاشی بود که اقای شوهر منو نرم کنه و ما نرم نشدیم!

خدا صبرش دهد!

نظرات ()



خوش گذشت
نویسنده: گل بهار - ۱۳٩٠/٩/٩

2 سال گذشت

مثل برق و باد

.................................

سالگرد ازدواجمون مباررررررررررررررررک

نظرات ()



گل بهار هنرمند!
نویسنده: گل بهار - ۱۳٩٠/۸/٢۳

پ ن.عجب نقاشیه قشنگی.یعنی کی میتونه اینو کشیده باشه؟!

 

نظرات ()



بی عنوان!
نویسنده: گل بهار - ۱۳٩٠/۸/٧

مینویسم به باد قدیم

یه یاد ان روزها که تو بودی و تو بودی و تو

به یاد آن خنده ها و حرفها

 

پ ن.داریم سعی میکنیم حال رو بچسبیم ولی هی از دستمون در میره

پ ن.تایپ فارسی همیشه اینقدر سخت بود یا من یادم رفته؟!!

پ ن.خودمونیم ها چقدر وبلاگ طفلکیم زشت شده!

نظرات ()



ابراز وجود
نویسنده: گل بهار - ۱۳٩٠/٥/٢٥

امدیم عرض ادبی بکنیم و برویم از بس که ما با ادبیم!!

نظرات ()



خونه تکونی
نویسنده: گل بهار - ۱۳۸٩/۱٢/۱٦

بله داره عید میشه و ما نیز خواستیم یه ذره شبیه خانوم خونه بشیم و خونه تکونی کنیم!

امروز فکر کردم بیام این برده های اتاقا رو بکنم بشورم بعد یه ندایی از آسمون اومد که نه بابا چه کاریه اینا که ١ سال بیشتر نیست آویزوونن هنوز تمیزن.ما هم چون خیلی اصرار کرد بیخیال شدیم!

بعد به سرم زد که قالی نشیمن رو جمع کنیم بدیم قالیشویی که باز همون ندا تشریفش و آورد و گفت بابا جان ١ سال همش این زیر باتونه بیخیااال.ما هم گفتیم چشششششم!

بعد دیدیم این موکت اتاق خواب رنگش خیلی روشنه گفتیم بشینیم حد اقل یه دستی به سر و روی این بکیشیم که این دفعه خودمان به خودمان نهیییب زدیم بابا این که همش یکی دو جااش لکه شده همونو باک میکنیم که البته اون هم موکول شد به بعد!

خواستیم کمد اتاق آقای شوهر رو مرتب کنیم که اونم دیدم هنوز به عید نرسیده میشه همین بازار شامی که هست.خب چه کاریه آخه!!

خلاااااااااااااااااصه این هم از خونه تکونیه مفید ما!

شما هم اگه یه ذره مثل من واقع بین باشین میبینین که خونه تکونی چقدر کار آسونیه!

نظرات ()



 
نویسنده: گل بهار - ۱۳۸٩/۱٠/٢٠

حالا همین امروز که بنده خانم گلی شده بودم و از خواب نازم زدم که ناهار درست کنم اقای شوهر ناهار تشریف نیاوردن!!البته بدم نشد!منم ناهار خونه ی خاله موندم و با دختر خاله ها دور هم بودیم!!

امروز یه عالمه خاطره های قدیمی بیرون کشیدیم و کلی آه کشیدیم.کم مونده بود اشکام جاری بشه.بیخود نیست که میگن به هیچ چیز دنیا دل نبندین ولی کو گوش شنوا

ما آدما مستعدیم که غصه بخوریم!(البته خودم رو عرض میکنم)

یاد اون جمعای قدیمی بخیر....یاد اون مهمونیا...یاد اون حرفها...یاد اون آدما.

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »